Tag Archives: زخم

امام زاده صالح

ناگهان چشمانش را باز کرد ،فشاری که پیرمرد بر زخمش وارد کرده بود درد داشت اما به جای او پیرمرد آخ گفته بود،خون زخم وی پیرهن پیرمرد بود؛از خودش خجالت کشید خواست بگوید شرمنده اما شرمندگی مانع شد. دوباره چشمانش … Continue reading

Posted in داستان کوتاه | Tagged , , , , , | Leave a comment